ولی نه نه، اشتباه نکنین قرار نیس قصه ی تلخ فرجام رابطه ای رو تعریف کنم که به سردی گرایید و رفته رفته محو شد، ولی قرارم نیس الان بگم که چی می خوام بگم چون تا دو دقیقه دیگه خودتون به تمامی قضیه رو می فهمین

قضیه اینه که سومین دوست من و دوستم یه جوری حرف میزد... سینش نمیزد، لکنتم نداشت، صداشم تودماغی نبود، نه نه نونشم نمیزد... اصن موضوع واقعا حرف زدنش نبود، موضوع واستادنش بود... حتی موضوع واستادنشم نبود، بیشتر وانستادنش بود! آره می دونم الان خودم اشاره کردم که ما وامیستادیم حرف میزدیم اما دقیقا منظورم این نبود که هر سه تامون سرجامون وامیستادیم تا مکالمه تموم شه بعد می رفتیم، بیشتر منظورم این بود که من و دوستم وامیستادیم سرجامون و دوست سوممون همینجور که حرف میزد عقب عقب میرفت

 عقب عقب رفتن دوست سوم ما اصلا و مطلقا به این معنی نبود که ماهم متعاقبا جابجا میشدیم تا فاصله زیادم زیاد نشه و ما بتونیم صدای دوستمونو با همون وضوح قبل همچنان داشته باشیم. نه! هرگز به این معنی نبود چون ما از جامون تکون نمیخوردیم حتی درحد سانتیمتر و میلیمتر و دوست سوم همینطور دورتر و دورتر میشد و ملت از وسط ما رد میشدن و گاها پیش میومد که انقد عقب میرفت که میرسید اونور خیابون و همینجور که حرف میزد صداش با صدای ماشینا در می آمیخت و تصویرشم همونجور که ماشینا از جلوش رد میشدن مخدوش میشد. نمی دونم اونم مارو همینجور مخدوش می دید یا نه

 بهرحال ما که دیگه چیزی از حرفاش نمی فهمیدیم حتی درست حسابیم نمی دیدیمش. با قیافه های پرسان به هم نگا می کردیم و نمیدونستیم که باید واستیم یا بریم

-... بالاخره واستیم یا بریم؟

-اوه اوه ساعت دو شد که!! انقد که حرف زدیم! بریم بابا من مامانم گفته زود بیا!

-آخه هنوز داره حرف می زنه

-حتما تا حالا فهمیده که دیگه صداشو نمی شنویم

-پس چرا هنوز داره حرف می زنه؟

-نمی دونم ولی فردا تو مدرسه ازش می پرسیم

 می رفتیم و فرداش دوباره دور دایره وامیستادیم و ازش می پرسیدیم که دیروز چرا حرف می زد با اینکه می دونست دیگه صداشو نمی شنویم و اونم شروع می کرد به توضیح دادن و باز حرف می زدیم و حرف می زدیم و باز اون انقد عقب عقب می رفت تا اینکه باز دیگه صداشو نمی شنیدیم و فقط یه مشت صدای گنگ و نامفهوم ازش می شنیدیم که مث این بود که بگه: آآآآآ....آآآ...آآ...آآآآ...